نوشته های بارانی - شعر
حالا دیگر سه شنبه های عزیز عزیزتر شده اند چون با خودم قرار دارم خودم که هرگز ترکم نمی کند ... ......... تابه کی بایدرفت ازدیاری به دیاری دیگر نتوانم نتوانم جستن هرزمان عشقی ویاری دیگر کاش ما ان دوپرستوبودیم که همه عمر سفرمیکردیم ازبهاری به بهاری دیگر آه اکنون دیریست که فروریخته درمن گویی تیره آواری از ابرگران آنچنان آلوده ست عشــق غمناکم با بیم زوال که همه زندگیم می لرزد چون تــو را می نگرم مثل اینست که ازپنجره ای تک درختم راسرشار از برگ درتب زردخـزان می نگرم مثل اینست که تصویری را روی جریان های مغشوش آب روان می نگرم شب وروز بگذار که فراموش کنم. توچه هستی جز یک لحظه یک لحظه که چشمان مرا می گشایددر برهوت آگـاهی بگذار که فراموش کنم... باردیگر در کوچه پس کوچه های یادت یلدایی ترین شب شب های بی تو بودن من است از خود که بگذرم از این شب که بگذرم باز هم امیدی به امدنت نیست و من سال هاست که به این نیامدن عادت کرده ام ...... تبسمی بر لب ........ شگفتا ! وقتی که بود نمی دیدم وقتی می خواند نمی شنیدم وقتی دیدم که نبود وقتی شنیدم که نخواند وچه غم انگیز است در آن هنگام که چشمه ای سرد و زلال دربرابرت می جوشد و می نالد و می خواند تو تشنه ی آتش باشی و نه آب و چشمه که خشکید چشمه که از آن آتش که تو تشنه ی آن بودی بخار شد و به هوا رفت تو تشنه ی آب گردی و نه تشنه ی آتش و بعد عمری گداختن در غم نبودن کسی که تا بود از غم نبودن تو می گداخت .. ... دوستت دارم دوستت دارم ...... /به آرامی آغاز به مردن ميكنی اگر سفر نكنی، اگر كتابی نخوانی، اگر به اصوات زندگی گوش ندهی ، اگر از خودت قدردانی نكنی. به آرامی آغاز به مردن ميكنی زماني كه خودباوري را در خودت بكشی، وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند. به آرامي آغاز به مردن ميكنی اگر برده عادات خود شوی، اگر هميشه از يك راه تكراری بروی اگر روزمرّگی را تغيير ندهی اگر رنگهای متفاوت به تن نكنی، يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی. ميكنی اگر از شور و حرارت، از احساسات سركش، و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامیدارند و ضربان قلبت را تندتر ميكنند، دوری كنی . . . تو به آرامی آغاز به مردن ميكنی اگر هنگامی كه با شغلت، يا عشقت شاد نيستی، آن را عوض نكنی . اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی. اگر ورای روياها نروی، اگر به خودت اجازه ندهی كه حداقل يك بار در تمام زندگيت ورای مصلحتانديشی بروی . . . امروز زندگی را آغاز كن!امروز مخاطره كن! امروز كاری كن!نگذار كه به آرامی بميری! شادی را فراموش نكن ....... گسـتراندم. من سِـــحر نمیدانم. گفتی زمســتان شدهای و من دلم به حالت سـوخت و روحم که بزرگ بود و سـنگین بود ، مثـل چادری روی تو کشیدم و ذکر عشــق خواندم تا تو داغ شدی. من سحر نمیدانم. نفـسهایت به شـماره افتاده بود و روح من با تنفس تو میتپید. گفتم دوسـتت دارم و تو دیگر نفـس نکشیدی و روح من از تپـش ایسـتاد. گفتم نـکند تو را کشـته باشم؟ نکند من مرده باشـم؟ پس روحم را از روی تو برچیدم. اما تو نبودی. غیب شده بودی.گفتم که سحر نمیدانم. ..... ــ تو کجایی؟ ــ من در دورترین جای جهان ایستادهام: دیشب دوباره رصد کردم ادامه ی کهکشان تو را آسمان چقدر کوچک بود .... ...... من یک لحظه با این پنجره با این نگاه و با این با تو بودن را به هزار سال زنده بودن نمی دهم تو خود دانی ........ کاش سرم را بردارم روی شانه هايم
بوی عيدی بوی توپ بوی كاغذرنگی بوی تند ماهی دودی وسط سفرهء نو ........... /برآمد باد صبح و بوی نوروز به کام دوستان و بخت پیروز مبارک بادت این سال وهمه سال مبارک بادت این روز وهمه روز .. شاد زی ... و رسالت من این خواهد بود تا دو استکان چای داغ را از میان دویست جنگ خونین به سلامت بگذرانم تا در شبی بارانی آنها را با خدای خویش چشم در چشم هم نوش کنیم ! هرگز گمان نکن که این واژه را در وادی آوازهای من خواهی شنید تنها می نویسم بیا بیا و لحظه یی کنار فانوس نفس های من آرام بگیر نگاه کن ساعت از سکوت ترانه هم گذشته است اگرنگاه گمانم به راه آمدنت نبود ساعتی پیش این انتظار شبانه را به خلوت ناب خواب های تو می سپردم حال هم به چراغ همین کوچه ی کوتاه مان قسم بارش قطره یی از ابر بارانی نگاهم کافی ست تا از تنگه ی تولد ترانه طلوع کنی اما تو را به جان نفس های نرم کبوتران هره نشین بیا و امشب را بی واسطه ی سکسکه های گریه کنارم باش مگر چه می شود یکبار بی پوشش پرده ی باران تماشایت کنم ؟ ها ؟ چه می شود ؟ ........ امشب تمام حوصله ام را در یک کلام کوچک در " تو " خلاصه کردم ای کاش میشد یک بار تنها همین یک بار تکرار می شدی ! تکرار ..... چه اختیاری ، چه کشکی ! نه به حرف ما باران می بارد نه برف می ایستد نه مرگ می ماند شبی دور ،نه به خواست خود دنیا می آییم شبی دورتر ، نه به خواست خود خواهیم رفت چه اختیاری ، چه کشکی ! ما تبعیدی گناهی بزرگیم که از بوی سیب آغاز شد و این جهان عمریست که سنگین و تلخ از ما می گذرد در ما میگذرد ، چه اختیاری ! با این همه این جهان این جهان ، هیچ قشنگی ست تا پیر سالگی نا معلوم تا فرصت نا پیدا بی هیچ اختیاری ...... باران می آمد و صدای پا در را گشودم بر درگاه تو بودی نگاهت را دزدیدی بر پاشنه چرخیدی دویدی در را بستم نشستم گوش با صدای پای تو و فریاد روحم : روحی که از پی تو در باران می دوید ..... باران می آمد بی صدای پای تو و با صدای هق هق روح من از پس در بسته ... همه می پرسند: چیست در زمزمه مبهم آب؟ چیست در همهمه دلکش برگ؟ چیست در بازی آن ابر سپید، روی این آبی آرام بلند٬ که ترا می برد این گونه به ژرفای خیال؟ چیست در خلوت خاموش کبوتر ها؟ چیست درکوشش بی حاصل موج؟ چیست درخنده جام؟ که تو چندین ساعت مات و مبهوت بدان می نگری؟ نه به باد، نه به آب ، نه به برگ، نه به این آبی آرام بلند، نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام، نه به این خلوت خاموش کبوترها، من به این جمله نمی اندیشم! من مناجات درختان را هنگام سحر، رقص عطر گل یخ را با باد، نفس پاک شقایق را در سینه کوه، صحبت چلچله راباصبح، نبض پاینده هستی را در گندم زار، گردش رنگ و طراوت را در گونه گل، همه را میشنوم، میبینم! من به این جمله نمی اندیشم! به تو می اندیشم! ای سرا پا همه خوبی، تک و تنها به تو می اندیشم! همه وقت،همه جا، من به هر حال که باشم به تو می اندیشم! تو بدان این را تنها تو بدان، تو بیا! تو بمان با من تنها تو بمان. جای مهتاب به تاریکی مهتاب تو بتاب! من فدای تو به جای همه گلها تو بخند! اینک این من که به پای تو درافتادم باز ریسمانی کن از آن موی دراز٬ تو بگیر! تو ببند! تو بخواه! پاسخ چلچله ها را تو بگو. قصه ابر هوا را تو بخوان! تو بمان با من تنها تو بمان! در دل ساغر هستی تو بجوش! من٬ همین یک نفس از جرعه جانم باقیست! آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش!... آدمی را آب و نانی باید و آنگاه آوازی در قناری ها نگه کن ،در قفس تا نیک دریابی کز چه در آن تنگناشان باز شادی های شیرین است کمترین تصویری از یک زندگانی آب نان آواز وز فزون تر خواهی از آن گاهگه پرواز وز فزون تر خواهی از آن شادی آغاز وز فزون تر ، باز هم خواهی .... بگویم باز آنچنان بر ما به نان و آب اینجا تنگ سالی شد که کسی در فکر آوازی نخواهد بود وقتی آوازی نباشد شوق پروازی نخواهد بود .... هیچ قطاری از این اتاق نمی گذرد من اینجا نشسته ام و با همین سیگار قطار می آفرینم نمی شنوی سرم دارد سوت می کشد .... در چند خط خلاصه میکنم تو نیستی من به آخر خط رسیده ام و زندگی همچنان ادامه دارد .... پروانه های پشت پنجره با دردم آشنایند با بغضی که در گلو دارم تو را روایت میکنم برای آخرین بار یادم آمد : مالک من بودی نه هم نفسم چه احمقانه دلشان را بدست آوردی با حرفهایت و شکستی دل من و عقربه ها را چگونه باز خواهی گفت برای کودک فردا که چند نفر را در مشت داری عجیب نیست که من با تو نیز تنهایم آینه دلم شکسته شد طفل درونم تکه تکه شد و باز تو نفهمیدی تمامیت اندوهم را تو از قعر کدام چاه در آمدی که از سیاهی سرشاری بین من و تو هزار رود فاصله است تبعید پایان راه تو و آغاز رهایی من است امشب دوباره می خواهم تمام بغض بی تو بودن غمگینم را تمام حجم خالی نبودنت را و تمام هستی بر باد رفته ام را بگشایم من امشب بی تو تنهاترین آدم زمینم ... بگریم بیگانگی غمین خویش را در کوچه باغ خاطره دیگر کسی نمانده است .... .... حرکت می کند هوا سرد حرف ها تا قسمتی ابری دست ما نیست آدمها به اندازه جیبشان فکر می کنند باران که ببارد خدا کند خیس نشویم آنوقت می گوییم دریایی هستیم یک سکه حرف و ادعا ... ....
حالا که آمدی
حرفِ ما بسيار،
وقتِ ما اندک،
آسمان هم که بارانیست ...!
...
که بهانه نزدیک تر نشستن مان می شود...
و من ...
روبه روی تو ...
می توانم تمام شعر های نگفته دنیا را یک جا بگویم

تمام خستگی ام را
فریاد می زنم
همه نبودن هایت را
با خودم تکرار کنان
زمزمه می کنم
و شکوه صمیمی لبخندت را
بر آستان دلتنگی هایم
می آویزم
هرروز
بارها و بارها
بی آنکه خواب نازک پلکهایت را پریشان کنم
با ساده ترین واژه عاشقانه
تورا به نام می خوانم
وتو
تمام حسرت نگاه صادقم را
به غربت واژه ها
پیوند می زنی
و مرا در اندوه رخوتناک لحظه های نداشتنت
جا می گذاري.....
فریبنده زاد و فریبا بمیرد
شب مرگ ،تنها، نشیند به موجی
رود گوشه ای دور و تنها بمیرد
در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب
که خود در میان غزل ها بمیرد
گروهی برآنند کاین مرغ شیدا
کجا عاشقی کرد، آنجا بمیرد
شب مرگ، از بیم ، آنجا شتابد
که از مرگ غافل شود تا بمیرد
من این نکته گیرم ، که باور نکردم
ندیدم که قویی به صحرا بمیرد
چو روزی ز آغوش دریا بر آمد
شبی هم در آغوش دریا بمیرد
تو دریای من بودی! آغوش وا کن
که می خواهد این قوی زیبا بمیرد
و نیمه دلی آفتابی
اما..
در دوردست های روح
بارانی
بی امان می بارد
و هراسی
به اندازه ی ابدیت
فاصله ی
این دوگانگی را
رنگ خاکستر می زند
با تمام واژه هايی كه در گلويم گير كرده اند
و تمام هجاهای غمگينی،
كه به خاطر تو شعر می شوند.
دوستت دارم با صدای بلند
...دوستت دارم با صدای آهسته
و خواستن تو جنينی است در من
كه نه سقط می شود،
نه به دنيا می آيد
تو به آرامی آغاز به مردن
من سِــحر نمیدانم.من فقط روحم را که بزرگ بود و سـنگین
در گسترهی بیمرزِ این جهان
تو کجایی؟
کنار تو ...

و برای هفته ای در گنجه ای بگذارم و قفل کنم
در تاريکی يک گنجه خالی …
جای سرم چناری بکارم
و برای هفته ای در سايه اش آرام گيرم …
بوی یاس جانماز ترمهی مادربزرگ
با اينا زمستونو سر میکنم
با اينا خستگیمو در میکنم
شادی شکستن قلک پول
وحشت کم شدن سکهء عیدی از شمردن زیاد
بوی اسکناس تا نخوردهء لای کتاب
با اينا زمستونو سر میکنم
با اينا خستگی مو در میکنم


| Design By : Night Melody |


