تبليغاتX
شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد ....

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد ....

نوشته های بارانی - شعر


حالا که آمدی


حرفِ ما بسيار،


وقتِ ما اندک،


آسمان هم که بارانی‌ست ...!

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 20:19 توسط نیلوفر| |

...

 

حالا دیگر  سه  شنبه های عزیز

 

عزیزتر شده اند

 

چون

 

با خودم قرار دارم

 

خودم که هرگز ترکم نمی کند ...

نوشته شده در شنبه بیست و ششم شهریور 1390ساعت 20:33 توسط نیلوفر| |

من شیفته ی میزهای کوچک کافه ای هستم...

که بهانه نزدیک تر نشستن مان می شود...

و من ...

روبه روی تو ...

می توانم تمام شعر های نگفته دنیا را یک جا بگویم

.........

نوشته شده در جمعه سی و یکم تیر 1390ساعت 23:35 توسط نیلوفر| |

تابه کی بایدرفت

 

ازدیاری به دیاری دیگر

 

نتوانم نتوانم جستن

 

هرزمان عشقی ویاری دیگر

 

کاش ما ان دوپرستوبودیم

 

که همه عمر

 

سفرمیکردیم

 

ازبهاری به بهاری دیگر

 

آه اکنون دیریست

 

که فروریخته درمن گویی

 

تیره آواری از ابرگران

 

آنچنان آلوده ست

 

عشــق غمناکم با بیم زوال

 

که همه زندگیم می لرزد

 

چون تــو را می نگرم

 

مثل اینست که ازپنجره ای

 

تک درختم راسرشار از برگ

 

درتب زردخـزان می نگرم

 

مثل اینست که تصویری را

 

روی جریان های مغشوش آب روان

 

می نگرم شب وروز

 

بگذار که فراموش کنم.

 

توچه هستی جز یک لحظه یک لحظه

 

که چشمان مرا

 

می گشایددر

 

برهوت آگـاهی

 

بگذار که فراموش کنم...

 

نوشته شده در جمعه سیزدهم خرداد 1390ساعت 20:25 توسط نیلوفر| |

 

باردیگر


تمام خستگی ام را

در کوچه پس کوچه های یادت

 
فریاد می زنم


همه نبودن هایت را


با خودم تکرار کنان

 
زمزمه می کنم

 
و شکوه صمیمی لبخندت را

 
بر آستان دلتنگی هایم


می آویزم


هرروز

 
بارها و بارها


بی آنکه خواب نازک پلکهایت را پریشان کنم

 
با ساده ترین واژه عاشقانه

 
تورا به نام می خوانم


وتو

 
تمام حسرت نگاه صادقم را

 
به غربت واژه ها

 
پیوند می زنی


و مرا در اندوه رخوتناک لحظه های نداشتنت


جا می گذاري.....

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390ساعت 19:58 توسط نیلوفر| |

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد
                                 فریبنده زاد و فریبا بمیرد


شب مرگ ،تنها، نشیند به موجی
                                 رود گوشه ای دور و تنها بمیرد


در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب
                                که خود در میان غزل ها بمیرد


گروهی برآنند کاین مرغ شیدا
                               کجا عاشقی کرد، آنجا بمیرد


شب مرگ، از بیم ، آنجا شتابد
                               که از مرگ غافل شود تا بمیرد


من این نکته گیرم ، که باور نکردم
                               ندیدم که قویی به صحرا بمیرد


چو روزی ز آغوش دریا بر آمد
                               شبی هم در آغوش دریا بمیرد


تو دریای من بودی! آغوش وا کن
                                که می خواهد این قوی زیبا بمیرد


نوشته شده در دوشنبه یکم فروردین 1390ساعت 21:36 توسط نیلوفر| |

امشب دیگر

یلدایی ترین شب

شب های بی تو بودن من است

از خود که بگذرم

از این شب که بگذرم

باز هم

امیدی به امدنت نیست

و من

سال هاست که به این نیامدن

عادت کرده ام

......

نوشته شده در شنبه هفتم اسفند 1389ساعت 21:24 توسط نیلوفر| |

.......

تبسمی بر لب


و نیمه دلی آفتابی


اما..


در دوردست های روح


بارانی


بی امان می بارد


و هراسی


به اندازه ی ابدیت


فاصله ی


این دوگانگی را


رنگ خاکستر می زند

........

نوشته شده در جمعه پانزدهم بهمن 1389ساعت 22:47 توسط نیلوفر| |

شگفتا !

 

وقتی که بود نمی دیدم

 

وقتی می خواند نمی شنیدم

 

وقتی دیدم که نبود

 

وقتی شنیدم که نخواند

 

وچه غم انگیز است

 

در آن هنگام که چشمه ای سرد و زلال

 

دربرابرت می جوشد و می نالد و می خواند

 

تو تشنه ی آتش باشی و نه آب

 

و چشمه که خشکید

 

چشمه که از آن آتش که تو تشنه ی آن بودی

 

بخار شد و به هوا رفت

 

تو تشنه ی آب گردی و نه تشنه ی آتش

 

و بعد

 

عمری گداختن در غم نبودن کسی که تا بود

 

از غم نبودن تو می گداخت ..

...

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم دی 1389ساعت 20:52 توسط نیلوفر| |

.....

دوستت دارم


با تمام واژه هايی كه در گلويم گير كرده اند


و تمام هجاهای غمگينی،


كه به خاطر تو شعر می شوند.


دوستت دارم با صدای بلند


...دوستت دارم با صدای آهسته

دوستت دارم


و خواستن تو جنينی است در من


كه نه سقط می شود،


نه به دنيا می آيد

......

نوشته شده در پنجشنبه چهارم آذر 1389ساعت 22:46 توسط نیلوفر| |

 

/به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی اگر

سفر نكنی، اگر كتابی نخوانی، اگر به

 اصوات زندگی گوش ندهی ، اگر از خودت قدردانی نكنی.

به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی زماني كه خودباوري را در

خودت بكشی، وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.

  به آرامي آغاز به مردن مي‌كنی اگر

 برده عادات خود شوی، اگر هميشه از يك راه تكراری بروی

 اگر روزمرّگی را تغيير ندهی اگر رنگهای متفاوت به تن نكنی،

  يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.
  
 
تو به آرامی آغاز به مردن

 مي‌كنی اگر از شور و حرارت، از

احساسات سركش، و از چيزهايی كه

 چشمانت را به درخشش وامی‌دارند و

 ضربان قلبت را تندتر مي‌كنند، دوری كنی . . .

 تو به آرامی آغاز به مردن

 مي‌كنی اگر هنگامی كه با شغلت،‌

يا عشقت شاد نيستی، آن را عوض نكنی .

 اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی.

 اگر ورای روياها نروی،

 اگر به خودت اجازه ندهی كه حداقل يك بار

 در تمام زندگيت ورای مصلحت‌انديشی بروی . . .

 امروز زندگی را آغاز كن!امروز مخاطره كن!

امروز كاری كن!نگذار كه به آرامی بميری!

شادی را فراموش نكن

نوشته شده در سه شنبه بیستم مهر 1389ساعت 23:11 توسط نیلوفر| |

.......



من سِــحر نمی‏دانم.من فقط روحم را که بزرگ بود و سـنگین

گسـتراندم. من سِـــحر نمی‏دانم. گفتی زمســتان شده‏ای و

من دلم به حالت سـوخت و روحم که بزرگ بود و سـنگین بود

، مثـل چادری روی تو کشیدم و ذکر عشــق خواندم تا تو داغ

 شدی. من سحر نمی‏دانم. نفـس‏هایت به شـماره افتاده بود

 و روح من با تنفس تو می‏تپید. گفتم دوسـتت دارم و تو دیگر

 نفـس نکشیدی و روح من از تپـش ایسـتاد. گفتم نـکند تو را

کشـته باشم؟ نکند من مرده باشـم؟ پس روحم را از روی تو

برچیدم. اما تو نبودی. غیب شده بودی.گفتم که سحر نمی‏دانم.

.....

نوشته شده در شنبه نهم مرداد 1389ساعت 1:22 توسط نیلوفر| |

ــ تو کجایی؟


  در گستره‌ی بی‌مرزِ این جهان


                                     تو کجایی؟

 

ــ من در دورترین جای جهان ایستاده‌ام:


کنار تو ...

 

نوشته شده در جمعه هجدهم تیر 1389ساعت 20:29 توسط نیلوفر| |

 

 

  دیشب

       دوباره رصد کردم

              ادامه ی کهکشان تو را

                     آسمان چقدر کوچک بود ....

......

نوشته شده در یکشنبه سی ام خرداد 1389ساعت 11:14 توسط نیلوفر| |

                              

من یک لحظه با این پنجره

با این نگاه

و با این با تو بودن را

به هزار سال زنده بودن نمی دهم

تو خود دانی ........

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1389ساعت 14:57 توسط نیلوفر| |

کاش سرم را بردارم


و برای هفته ای در گنجه ای بگذارم و قفل کنم


در تاريکی يک گنجه خالی …

روی شانه هايم


جای سرم چناری بکارم


و برای هفته ای در سايه اش آرام گيرم …

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم فروردین 1389ساعت 0:21 توسط نیلوفر| |

                  

 بوی عيدی  بوی توپ بوی كاغذرنگی

بوی تند  ماهی‌ دودی  وسط سفره‌ء نو
بوی یاس جانماز ترمه‌ی مادربزرگ

با اينا زمستونو سر می‌کنم
با اينا خستگی‌مو در می‌کنم

شادی شکستن قلک پول
وحشت کم شدن سکه‌ء عیدی از شمردن زیاد
بوی اسکناس تا نخورده‌ء لای کتاب

با اينا زمستونو سر می‌کنم
با اينا خستگی مو در می‌کنم

........... 

/برآمد باد صبح و بوی نوروز    به  کام دوستان و بخت پیروز

 

مبارک بادت این سال وهمه سال   مبارک بادت این روز وهمه روز

..

 شاد زی

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم اسفند 1388ساعت 16:16 توسط نیلوفر| |

          

           

... و رسالت من این خواهد بود

تا دو استکان چای داغ را

از میان دویست جنگ خونین

به سلامت بگذرانم

تا در شبی بارانی

آنها را

با خدای خویش

چشم در چشم هم

         نوش کنیم !

نوشته شده در دوشنبه سوم اسفند 1388ساعت 10:27 توسط نیلوفر| |

                                          

                  

التماست نمی کنم

هرگز گمان نکن که این واژه را

در وادی آوازهای من خواهی شنید

تنها می نویسم بیا

بیا و لحظه یی کنار فانوس نفس های من آرام بگیر

نگاه کن

ساعت از سکوت ترانه هم گذشته است

اگرنگاه گمانم به راه آمدنت نبود

ساعتی پیش

این انتظار شبانه را به خلوت ناب خواب های تو می سپردم

حال هم

به چراغ همین کوچه ی کوتاه مان قسم

بارش قطره یی از ابر بارانی نگاهم کافی ست

تا از تنگه ی تولد ترانه طلوع کنی

اما

تو را به جان نفس های نرم کبوتران هره نشین

بیا و امشب را

بی واسطه ی سکسکه های گریه کنارم باش

مگر چه می شود

یکبار بی پوشش پرده ی باران تماشایت کنم ؟

ها ؟

چه می شود ؟

........

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388ساعت 22:52 توسط نیلوفر| |

               

امشب تمام حوصله ام را

در یک کلام کوچک

در " تو "

خلاصه کردم

ای کاش میشد

یک بار

تنها همین

یک بار

تکرار می شدی !

تکرار .....

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم دی 1388ساعت 18:25 توسط نیلوفر| |

 

 

چه اختیاری ، چه کشکی !

نه به حرف ما باران می بارد

                 نه برف می ایستد

                         نه مرگ می ماند

شبی دور ،نه به خواست خود دنیا می آییم

شبی دورتر ، نه به خواست خود خواهیم رفت

 

                    چه اختیاری ، چه کشکی !

ما تبعیدی گناهی بزرگیم

که از بوی سیب آغاز شد

و این جهان عمریست که سنگین و تلخ

                                     از ما می گذرد

                                     در ما میگذرد ،

                چه اختیاری !

با این همه این جهان

این جهان ، هیچ قشنگی ست

تا پیر سالگی نا معلوم

تا فرصت نا پیدا

               بی هیچ اختیاری

......

نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 13:19 توسط نیلوفر| |

باران می آمد

و صدای پا

در را گشودم

بر درگاه تو بودی

نگاهت را دزدیدی

بر پاشنه چرخیدی

دویدی

در را بستم

نشستم

گوش با صدای پای تو

و فریاد روحم :

روحی

که از پی تو

در باران می دوید

.....

باران می آمد

بی صدای پای تو

و با صدای هق هق روح من

از پس در بسته ...

نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 10:29 توسط نیلوفر| |

 

همه می پرسند:

چیست در زمزمه مبهم آب؟

چیست در همهمه دلکش برگ؟

چیست در بازی آن ابر سپید،

روی این آبی آرام بلند٬

که ترا می برد این گونه به ژرفای خیال؟

چیست در خلوت خاموش کبوتر ها؟

چیست درکوشش بی حاصل موج؟

چیست درخنده جام؟

که تو چندین ساعت

مات و مبهوت بدان می نگری؟

نه به باد،

نه به آب ،

نه به برگ،

نه به این آبی آرام بلند،

نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام،

نه به این خلوت خاموش کبوترها،

من به این جمله نمی اندیشم!

من مناجات درختان را هنگام سحر،

رقص عطر گل یخ را با باد،

نفس پاک شقایق را در سینه کوه،

صحبت چلچله راباصبح،

نبض پاینده هستی را در گندم زار،

گردش رنگ و طراوت را در گونه گل،

همه را میشنوم، میبینم!

من به این جمله نمی اندیشم!

به تو می اندیشم!

ای سرا پا همه خوبی، تک و تنها به تو می اندیشم!

همه وقت،همه جا،

من به هر حال که باشم به تو می اندیشم!

تو بدان این را تنها تو بدان،

تو بیا! تو بمان با من تنها تو بمان.

جای مهتاب به تاریکی مهتاب تو بتاب!

من فدای تو به جای همه گلها تو بخند!

اینک این من که به پای تو درافتادم باز

ریسمانی کن از آن موی دراز٬

تو بگیر!

تو ببند!

تو بخواه!

پاسخ چلچله ها را تو بگو.

قصه ابر هوا را تو بخوان!

تو بمان با من تنها تو بمان!

در دل ساغر هستی تو بجوش!

من٬ همین یک نفس از جرعه جانم باقیست!

آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش!...

نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت 19:3 توسط نیلوفر| |

کمترین تحریری از یک آواز این است

آدمی را آب و نانی باید و آنگاه آوازی

در قناری ها نگه کن ،در قفس تا نیک دریابی

کز چه در آن تنگناشان باز شادی های شیرین است

کمترین تصویری از یک زندگانی

                                   آب

                                      نان

                                          آواز

وز فزون تر خواهی از آن

                                  گاهگه

                                        پرواز

وز فزون تر خواهی از آن

                               شادی آغاز

وز فزون تر ، باز هم خواهی ....

                                 بگویم باز

آنچنان بر ما به نان و آب

اینجا تنگ سالی شد

که کسی در فکر آوازی نخواهد بود

وقتی آوازی نباشد

                  شوق پروازی نخواهد بود ....

                             

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 17:32 توسط نیلوفر| |

ببین

هیچ قطاری از این اتاق نمی گذرد

من اینجا نشسته ام

و با همین سیگار

قطار می آفرینم

نمی شنوی

سرم دارد سوت می کشد ....

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 17:19 توسط نیلوفر| |

حالا تمام زمان از دست رفته را

در چند خط خلاصه میکنم

تو نیستی

من به آخر خط رسیده ام

و زندگی

همچنان ادامه دارد ....

 

نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 17:38 توسط نیلوفر| |

دلتنگی هایم را به روز های رفته میسپارم

پروانه های پشت پنجره با دردم آشنایند

با بغضی که در گلو دارم

تو را روایت میکنم برای آخرین بار

یادم آمد :

مالک من بودی نه هم نفسم

چه احمقانه

دلشان را بدست آوردی با حرفهایت

و شکستی دل من و عقربه ها را

چگونه باز خواهی گفت

برای کودک فردا

که چند نفر را در مشت داری

عجیب نیست که من با تو نیز تنهایم

آینه دلم شکسته شد

طفل درونم تکه تکه شد

و باز تو نفهمیدی تمامیت اندوهم را

تو از قعر کدام چاه در آمدی

که از سیاهی سرشاری

بین من و تو هزار رود فاصله است

تبعید پایان راه تو

                 و آغاز رهایی من است

                                                                      

نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 0:8 توسط نیلوفر| |

 

امشب دوباره می خواهم

تمام بغض بی تو بودن غمگینم را

تمام حجم خالی نبودنت را

و تمام هستی بر باد رفته ام را

بگشایم

من امشب

بی تو

تنهاترین آدم زمینم ...

 

نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388ساعت 11:27 توسط نیلوفر| |

سر بر شانه ی که

بگریم

بیگانگی غمین خویش را

در کوچه باغ خاطره

دیگر کسی نمانده است ....

....

 

نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:2 توسط نیلوفر| |

چقدر کند ...

حرکت می کند

هوا سرد

حرف ها تا قسمتی ابری

دست ما نیست

آدمها

به اندازه جیبشان فکر می کنند

باران که ببارد

خدا کند خیس نشویم

آنوقت می گوییم دریایی هستیم

یک سکه حرف و ادعا ...

....

نوشته شده در جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 1:14 توسط نیلوفر| |

Design By : Night Melody